صدای سکوت غزل

زملک تا ملکوتش حجاب بردارند***هرآنکه خدمت جام جهان نما بکند

پاییز...

کلماتم را

میکارم...

تنها

تو...

سبز میشوی.


برچسب‌ها: پاییز, تو, سبز
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1391ساعت 19:12 توسط محمد باقر نقوی| |
تقدیم به جانبازان:

قد نمیکشد

نه با تشویق

نه با ترفیع

از روزی که پاهایش را زدند...

منتظربال است.


برچسب‌ها: انتظار تقدیم به جانبازان
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 22:12 توسط محمد باقر نقوی| |


در پی فصل بهاری که خدا می داند...

میروم تا به دیاری که خدا می داند


دود در بستر شهر است چه باید بکنم؟!          

مانده ام زیر غباری که خدا میداند

 

قایقی ساخته ام با پر قوها...آرام

میروم سمت قراری که خدا می داند

****

خنده ها مال خودت گریه برایم کافیست

بنشین پای مزاری که خدا میداند


برچسب‌ها: گریه قو مزار قرار خدامیداند دود به
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 23:55 توسط محمد باقر نقوی| |
ای استواریّ زمین از تار گیسویت

خورشید محو تابش چشمان جادویت

هرگز نمیگنجد یقین در باورم ...هرگز!!

محروم برگردد گدایی از سر کویت!!!


هر شب خدا در انتظارت...ربنایت را ...

غرق خودت کردی پری سیرت خدایت را

اهل مدینه لایق صوت و صدایت نیست

جبریل باید بشنود موج صدایت را


بعد از محرم در صفر یکبار دیگر هم 

دنیا به جانت زد شرر یکبار دیگر هم

مادر حسینت بی پناه افتاده کاری کن!!

باید بیایی پشت در یکبار دیگر هم!!!


یک شب قدم بگذار بر چشم ترم بانو

تا گر بگیرد جان درون پیکرم بانو

تنها برایت از شکوهت مینویسم چون

طاقت ندارد روضه ات را دفترم بانو.....








برچسب‌ها: نذر حضرت زهرا, س
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 12:20 توسط محمد باقر نقوی| |
مادرت

زیباترین

غزل جهان را...

سرود

تو.....

متولد شدی.............................



برچسب‌ها: جهان را سرود, مادرت غزل تو
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 23:53 توسط محمد باقر نقوی| |
هم خدا را میخواهم

هم

لبهای خرمائیت را

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 23:42 توسط محمد باقر نقوی| |